تبليغاتX
من در مقابل خودم
زانتیای سفید رنگش را گل مالیده. فقط دو تا منفذ روی شیشه ی جلو باقی گذاشته که بتواند از آن تو دنیای بیرون از ماشینش را دید بزند.
صدای بلند و نکره ایی که از توی ماشین بیرون میزند، بیشتر از آنکه تشنگی و بی آبی در کربلا را به ما انسانهای فراموشکار گوشزد کند، آدم را به فکر میبرد که آن توله سگ که توی زانتیایش تمرگیده، چقدر خرج سیستم ماشینش کرده که اینطوری دارد توی خیابان غوغا میکند؟!


- زمستان از راه رسید. نه از روی تقویم، که از روی اس ام اس هایی که در شب یلدا تولدم را تبریک گفتند به این واقعیت پی بردم. خدا کند که هر چه سریعتر برف ببارد و خلایق دست از سر این خیابانها دست برداند و بخزند به کنار بخاریها.
خیابان خلوت…خیابان سفید…عجب صفایی دارد!






- شب گذشته. مداح اهل بیت فرمودند:
"حالا این آخرای مجلس یه چیزی بگم که صدای آه و ناله ات بره تا کربلا..."
.
..
...
- " ابالفضل دیگه دست نداره که واسه کفترا دون بپاشه..."

!

+ نوشته شده در  شنبه پنجم دی 1388ساعت 19:51  توسط فریـ...ـاد  | 

اوضاع غریبی شده.

از خروس خوان سحر تا بوق سگ... مثل خر توی بدبختی و گرفتاری گیر کرده ام

به محض رهایی خدمت میرسم

+ نوشته شده در  سه شنبه هفدهم آذر 1388ساعت 10:25  توسط فریـ...ـاد  | 

این را برای کسانی مینویسم که شاید هیچ وقت گذرشان به اینجا نیفتد. البته امیر جان...شما استثنا هستید!

این لحظات بیخیالی و سرخوشی را میگذارم به حساب آنکه روزی جبرانشان کنم. تک تک ثانیه های با هم بودنمان را. همین که چند ساعت از خودم نجاتم میدهید، همین که نمیگذارید چند ساعتی نگران چرخش مسخره ی روزگار باشم... همین که برای چند لحظه به رنگ بیخیالی در می آییم.. همین هاست که با شما بودن را برایم شیرین میکند. همین لحظه های خوشرنگ است که مثل شهاب، آسمان تاریک روزگارمان را جر میدهد.

نمیدانید چقدر برایم لذت بخش است که بزرگترین دغدغه ی ذهنم این بشود که چرا دلستری که امروز با خودمان برده بودیم، لیمویی و یا حداقل تلخ نبود؟! نمی دانید چقدر برایم شیرین است، وقتی که فارغ از همه ی دنیا و نامردهایش، مثل بز بیفتم به دنبالتان و توی بستر رودخانه پا به پایتان پیش بیایم!.

فقط خودم میدانم چقدر کیفور میشوم آنگاه که در جبران این همه داد و دستور هایی که تخم سگ های اطرافمان در طول چند وقت اخیر توی سرمان کوبیده اند، دهانمان را به طرف همدیگر و یا سنگ و صخره و کوه و گیاه باز میکنیم و بدون آنکه لازم باشد در قید تعقل و تفکر باشیم، چرت و پرت بلغور میکنیم.

این کوه ها و دشت هایی که هر از گاهی با همدیگر جولان میدهیم را اساسأ جدا از این دنیا می بینم. رنگ این دنیا را انگار هنوز نپاشیده اند بر رویشان. هنوز بوی آرامش میدهند...خدا پر رنگتر میشود اینجاها که ما میرویم... انگار که او هم مثل من (!) به اینجا پناه آورده. خوش میگذرد به من!

این شیوه ی دوا و درمان را دوست دارم. هر چه عقده که توی ذهنت جمع شده را میبری به دشت و کوه و همانجا جایش میگذاری. راه ریه ات را باز میکنی و هوای تازه و خنک را میبلعی. گوش ات را از صدای جک و جانورها و خروش آب رودخانه پر میکنی و هر چقدر که زورت میرسد از زیبایی کوه و  درخت ها میتپانی توی چشمانت. این طوری میشود کمی در مقابل ناملایمت های زمینی و آسمانی مقاوم تر شد...پوست کلفت تر شد.

روزگار شما را...این کوه و کمر را... و این زغال و زیر انداز و دلستر را از من نگیرد!

 

 

آنقدرها هم که فکر میکنید، روزگارم سیاه نیست!...اتفاقأ خیلی به خودم میرسم!. یک صفحه از خوشی های زندگیم را _ محض نمونه و جهت یادگاری_ برایتان گذاشتم این بالا.

+ نوشته شده در  جمعه بیست و دوم آبان 1388ساعت 22:3  توسط فریـ...ـاد  | 

دلم برایش سوخت.باران آنقدر شدید میکوبید به شیشه ی ماشین که اصلأ قیافه اش را ندیدم. زیر رفت و آمد تند تند برف پاک کن که در حال جان کندن بود، فقط یک شبح 2 متری را دیدم که از شدت بارندگی توی خودش مچاله شده بود. بی تفاوت که نگاهش میکردی، هیچ تفاوتی با سطل آشغال کنار خیابان نداشت. گفتم که سوارش کنم تا بیش از این آبکش نشده!

ساعت 12 شب، توی خیابانی که جز من و آن آقا، دیگر هیچ جنبنده ایی تکان هم نمیخورد، زیر آن باران شدید پاییزی، جلوی پایش ترمز کردم... سوار شد.

همان زیر باران که بود، زیبا تر بود! . یکی از آن کلفت هایشان بود. تمام حجم صندلی بغل دستی ام را پر کرده بود. قطره های باران روی ریش انبوهش خودنمایی میکردند و از باریکه ی آبی که از روی پیشانی اش جاری بود، به نوک دماغش میرسید و از آنجا چکه میکرد روی صندلی. سرتا پایش گلالود شده بود و خوب میدانستم ماشین هایی که قبل از من، بی تفاوت از کنارش گذشته اند و کوبیده اند توی چاله ی آب کنارش، او را به این روز انداخته اند.

من توی حال خوش خودم بودم. آهنگی که از ضبط ماشین بلند میشد، توی دلم نشسته بود و زیر لب با آهنگ میخواندم. آن روز برایم روز قشنگی بود. باران هم از صبح باریده بود و لحظه هایم را قشنگتر کرده بود.

-          برادر...خفه کن صدای این ضبطتو!... مگه نمیدونی که امروز سالروز وفات امام...

چه میگفتم؟! خواستم همانجا وسط خیابان ترمز کنم و چشم به چشمش بدوزم و محترمانه به عرضش برسانم که: آخر بی ناموس ِ تخم جن... اگر من زیر این باران تخمی به دادت نمیرسیدم که الان آب به ماتحتت هم رسیده بود. آشغال ِ حرام زاده... حداقل میگذاشتی دلم خوش باشد که یک آدم را سوار کرده ام. تخم سگ ِ بی همه چیز... میگذاشتی امروز را بدون فحش و ناسزا گفتن به شب میرساندم. مرتیکه ی الدنگ... چرا باید توی این وقت شب، بوزینه ایی مثل تو برایم ادا در بیاورد و بریند توی اعصابم؟

حتی نگاهش هم نکردم.تنها حرکت اضافه ایی که انجام دادم.این بود که CD  را از حلقوم ضبط بیرون کشیدم و از لای پنجره انداختم بیرون. از آن لحظه تا نقطه ایی که پیاده شد، توی فضای ماشین سکوتی حکمفرما شده بود که هزار بار آرزو کردم جای جایش را با پاراگراف بالا پر میکردم.

-          خدا اجرت بدهد برادر... اینم خدمت شما...ناقابله

دست کرده بود توی جیبش و یک دویصد تومانی مچاله شده به طرفم دراز کرده بود. نگاهی به چشمانش انداختم و ...

-          مسافر کش نیستم برادر... هم مسیر بودیم...گفتم که زیر باران نمانید!

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم آبان 1388ساعت 16:10  توسط فریـ...ـاد  | 

توی کلاس تمرگیده بودیم و با مدرس زبانمان در مورد "دروغ گفتن" بحث می کردیم. غافل از اینکه پشت پنجره های کلاس، چه غوغایی به پا کرده باران!

کلاس که تمام می شود و از ساختمان بیرون میزنیم، به امیر می نالم که: چه کسی حوصله دارد توی این هوای سرد و نمدار پس از باران، راه خانه را گز کند؟ امیر با لحنی که فقط مخصوص خودش است، توی گوشم خواند که: صفای باران به همین قدم زدن هاست!

راهمان از همدیگر جدا شد. مسیر خانه را پیش گرفتم. آنقدری طولانی نبود که مجبور باشم ازدحام اتوبوس و یا فضای خفه ی تاکسی های مسیری را تحمل کنم. با همان سرماخوردگی شدیدی که بلای جانم شده این روزها و با همان سرفه ها و عطسه ها، زیر باران، پیاده رو خلوت را برای چند لحظه آرامش برگزیدم.

عجب غوغایی کرده بود باران. زمین وزمان را تازه کرده بود. هوا را که توی سینه ات میفرستادی، دلت نمی آمد بیرونش بفرستی. شاخه و برگ درختان آنقدری تر و تازه شده بودند که اگر در قید و بند آدمیزادیّت نمیبودی، هوس میکردی که یک شکم سیر شاخ و برگ بخوری!. برق آسفالت خیابان توی چشم میزد و آدم را مسحور خودش میکرد... همه چیز تمیز شده بود. به چشم من انگار که باران زده بود و اثر وجود آدم ها را از روی زمین شسته بود و داشت به من اثبات میکرد که این شهر حتی بدون آدمهایش هم زنده است.

باران بند آمده بود. امّا هر چند لحظه یکبار، قطره ایی که گویا از قافله جا مانده باشد، از آسمان می افتاد روی سرم. سرمایش تا ته معده ام نفوذ میکرد. حسابی کیفور شده بودم. با اینکه خوب میدانستم این لذت نامشروع شبانگاهی امشب مرا زمین گیر خواهد کرد از شدت بیماری... امّا باز هم دست بردار نبودم.

در آن لحظه ها به شدت احساس میکردم که لازم است کسی کنارم قدم بزند که گوشهایش تمام ارتفاع نیمرخش را پوشانده باشد!. گوشهایش آنقدر بزرگ باشد که هر چه قدر هم حرف تویشان بریزی، پُر نشوند. نمیدانم توی آن لحظه ها چه به سرم آورده بود باران؟! لبریز از حرف شده بودم. دلم میخواست آنقدر حرف بزنم که زبانم خشک شود و بیفتد روی زمین. انگار که به اندازه ی تمام لحظه های سکوت در چند سال گذشته، حرف تپانده باشند توی دهانم و من فقط دنبال دو جفت گوش میگشتم که آن همه حرف را تویشان قی کنم.

به خیر گذشت...

خیابان تمام شد و حتی قطره ایی از آن همه حرف که توی ذهنم تلنبار شده بود، از دهانم بیرون نچکید. شب را با خیال راحت کپیدم. چرا که خاطر جمع بودم فردا از خودم خجالت نمیکشم که چرا باز هم دهانم را باز کرده ام و حرفهایی زده ام که هیچ وقت نباید میزدم.

و حالا خوشحالم که هنوز هم حرفهایی هست برای نگفتن!

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفتم آبان 1388ساعت 18:59  توسط فریـ...ـاد  | 

دیالوگ مطلوب من، آن است که شبی... توی خیابانی...چشمان خیسی...دل گرفته ایی... چشمت را ببندی و دهانت را به گلایه و ناسزا باز کنی و آنچه را که در هنگام زنجموره کردن های شبهای قدر تخمش را نداشته ایی بنالی حتی، توی نعره هایت به ناف خدا ببندی. خدا را بچینی از آسمان و جلوی چشمانت، روی زمین، بنشانی و سر بگذاری توی دامنش و از خدایی کردنش در حقّ خودت شکایت کنی. بنالی از اینکه چرا تو را آنقدری ساده و واضح نیافرید که بزرگترین دغدغه ی ذهنی ات در سن 21 سالگی، این باشد که چگونه آن گوشت هم سن و سال خودت را که دیروز توی فلان خیابان دیدی، بنشانی بغل دست خودت و برایش قوقولی قوقول کنی!

یا اینکه چشمم را صاف بدوزم توی چشم های خدا و از او توضیح بخواهم که چرا مجبورم به محض اینکه پایم را از اتاقم بیرون میگذارم، بشوم یک گُهی عینأ شبیه بقیه ی آدمهایی که مثل خود من، فقط توی خلوت خودشان روراست میشوند با خودشان و خدای خودشان.

زُل بزنی توی چشمان خدا و توضیح بخواهی که چرا اینقدر تو را بازیگر خوبی آفریده است؟! آنقدر خوب که بقیه فکر کنند آنچه که داری توی روزمرگی هایت ادایش را در میاوری، همان است که ذاتأ هستی. و آنچه که اینجا ادعایش را داری، نقشی است که ناشیانه و تصنعی بازی اش میکنی!

می دانم عاقبتش، خوردن لقب دو رویی است، کسی که توی وبلاگش می خواهد زندگی کند، حرف بزند و فاش بگوید روزگارش را، ولی روی خاک، بین بقیه ی مردم، کام بگیرد از گرد و غبار همسانیّت!

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم مهر 1388ساعت 9:13  توسط فریـ...ـاد  | 

چند روزی می شود که اینترنتم ته کشیده. تازه فهمیده ام آنطوری که فکرش را می کردم معتادش نشده ام. اگر بود، می نشینم پایش و ساعتی تویش میچرم. کمی میخوانم و کمتری می نویسم. اگر هم اینترنت توی دست و بالم نباشد، آنقدر برایم مهم نیست که مردد بشوم که آیا چس پول های ته جیبم را بدهم کارت اینترنت بخرم، یا فلان فیلم سینمایی جدید که امروز توی بساط یکی از این هنرفروشان کنار خیابان دیدم؟.انتخاب چندان دشواری نخواهد بود... آن چیزی که ممکن است سرد شود و از دهان بیفتد، DVD است، نه اینترنت!

امروز بی هدف از خانه بیرون زدم. طرف های وقت نهار بود و هوای ملس پاییزی و حرارت کم جان خورشید، به آدم این جرئت را می داد که سایه ی دیوار و درخت ها را ترک کند و وسط کوچه و زیر آفتاب قدم بزند. کوچه هنوز همان کوچه باغ است...فقط چند روزی میشود که چند تا دوربین مدار بسته را روی تیرک های فلزی سفید رنگ، در طول کوچه باغ عسوار کرده اند. می گویند برای حفظ امنیت اداره ایی است که دیوار های بلند و سیمانی اش، درازای یک طرف کوچه باغ را اشغال کرده است. هر بار که از زیر نگاه آن دوربین ها رد میشوم حس اسارت میکنم. راستش را بخواهید، الان دیگر می ترسم در مواقع ضروری(!)، روی دیوار های آن کوچه باغ همیشه خلوت...بشاشم

وقتی داشتم از همان کوچه باغ، مسیر بازگشت را می آمدم، توی دستم سه تا یخمک بود و توی جیبم یک کارت اینترنت، که مطمئنم هیچ کدام از آن دوربین ها نمی توانست از وجودش خبر دار شود. هوس یخمک کرده بودم (!). اگر تبلیغ کارت اینترنت را روی شیشه ی مغازه نمی دیدم، نمی خریدمش.

وارد صفحه ی بلاگفایم که میشوم، با دیدن تعداد نظرات تأیید نشده که توی این چند روز روی هم تلنبار شده، احساس دِین میکنم به خواننده های این مطالب. سراغ تک تکشان میروم و بابت غیبتم عذر خواهی میکنم. طوری برایشان نظر می گذارم که یک موقع پیش خودشان فکر نکنند با کسی سر و کار دارند که گشادی اش می آید تا سر کوچه برود و کارت اینترنت بگیرد تا جواب آنها را بدهد!

 

 

بی شرف همین طور که گوشی موبایلش را تپانده است توی حلقش، هر چه را که توی سیراب و شیردانش تلنبار شده، بار من می کند. از همین جا _پشت گوشی تلفن همراهم_ می توانم بی پرده و کاملأ واضح ببینم که تا کجای خودش و کسی که این حرف ها را توی شکمش تپانده، سوخته است!. نمیدانم از امکانات ویژه ی موبایل جدیدم است، یا از توانایی های بالقوه ی خودم که می توانم بوی گند و متعفن دهانش را از پشت تلفن حس کنم. چشمانش را بسته و همین طور یک ریز دارد فحش و ناسزا نشخوار میکند. نیمی از حرف هایش را حتی نمی توانم ترجمه کنم از بس که سریع و ناشمرده حرف میزند.

پیش خودش فکر کرده که به نامزدش نظر دارم، شاید هم کسی این نظریه را به خوردش داده باشد. هر چه که هست، دارد روی اعصابم راه میرود. هر چه که آرامتر و شمرده تر سعی میکنم خر فهمش کنم که من و کسی که نامزد خطابش میکند، هیچ صنمی با همدیگر نداشته ایم و نداریم و نخواهیم داشت، باز هم خفه نمیشود. کار را میرساند به جایی که دلم میخواهد هر جای این شهر که هست، پیدایش کنم و شیء ایی به اندازه ی یک طالبی را بتپانم توی دهانش تا دیگر اینقدر اعصابم را نجس نکند.

از وقتی دکان ایرانسل باز شده، کم نبوده اند بز دل هایی که نهایت شجاعتشان، قایم شدن پشت شماره ی صفر،نهصد و سی و پنج و یا شش و اخیرأ هفت و هشتشان باشد. بی ریشه هایی که فقط از پشت تلفن بلدند حرف از تنها نشانه ی مردانگی شان _یعنی چهار وجب پائین تر از دهانشان_ بزنند.

بعضی اوقات فکر میکنم که مشکل از من است. به اندازه ی یک دختر خوش قیافه شده ی 23 ساله ی دانشجوی رشته ی معماری دانشگاه آزاد اسلامی که ارزش آت و آشغال های روی میز توالتش به این آسانی ها قابل محاسبه نیست، مزاحم تلفنی دارم. از نامزد های حسود و عاجز گرفته تا آشنایانی که شبها زنگ میزنند و توی گوش و اعصابم میرینند. از منشی های شرکت بیمه ی خودرو و بازاریاب های فروش کپسول آتش نشانی و کیت کاهش مصرف سوخت گرفته، تا شماره های ناشناسی که اس ام اس میدهند و واقعأ نمی دانم که چه دردشان است؟!

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و دوم مهر 1388ساعت 19:7  توسط فریـ...ـاد  | 

توی روز و شب های کوچه و خیابان هایی که قدمهای هدف دار و یا بی هدفم را با شوقی یکسان می پذیرند، شاید روزی سه – چهار مورد از این کاسب های جوان را می بینم که حتی اگر بوق 206 را محل نگذارند و سوار نشوند، ولی نمی توانند خنکی کولر زانتیا و در پایان 30 -40 هزار تومان آخر کار را نادیده بگیرند. هر روز این داستان را می بینم و خونسرد و بی تفاوت عبور میکنم. آن کاسب ها هم جلوی چشمان من _و ظاهرأ از من خونسردتر_ به کار خودشان می پردازند. یکی، دو تایشان را از بس هنگام ولگردی هایم دیده ام، دیگر میشناسم. لبخند تحویلم میدهند بی شرف ها. به طریقی درک میکنم روزگارشان را...برایم به شدت عادی شده اند این کاسب ها و قصه ی هر روز زندگیشان. فقط نگاهشان میکنم و شاید کمی غصه بخورم برای آن مردی که فکر میکند ناموسش الان توی خانه دارد برایش ناهار آماده میکند.

 ولی نمیدانم چرا تصویر آن پیرزن که داشت دکمه های لباسش را جا می انداخت، توی آن تریلی کنار بزرگراه که وقتی هنگام عبور از پیاده رو نگاهم به داخل کابینش افتاد، دو روز تمام است که جلوی چشمانم است؟! دو روز تمام است که فکر و ذهنم شده آن تریلی و آن دو راننده و آن پیرزن و آن ساعت هفت صبح که داشتم مقداری از مسیر خانه تا دانشگاه را بی دلیل و از روی شکم، پیاده میرفتم.

 قدم زدن توی خیابان های خلوت از درمان هایی است که خیلی زیاد برای خودم تجویز میکنم. البته اگر خیابانش آنقدری درخت و یا دیوار بلند داشته باشد که بشود در روزهای چرت و مسخره ی آفتابی به زیر سایه شان پناه برد. از اینکه سلیقه ی من و آن کاسب ها در مورد انتخاب خیابان یکی است، احساس بد سلیقگی میکنم. ولی چاره ندارم، چرا که در شهر ما کم پیدا میشود خیابانی که هم خلوت باشد و هم سایه داشته باشد و هم آنقدری طولانی باشد که یکی از فکرهایت را بتوانی در طول خیابان به نتیجه برسانی.

 گه توی متنی که هر چه زور میزنی، نمیتوانی برایش عنوان انتخاب کنی.

+ نوشته شده در  سه شنبه هفتم مهر 1388ساعت 13:47  توسط فریـ...ـاد  | 

برای من، نشانه ی از راه رسیدن پاییز، نه ورق زدن صفحه ی سی و یکم شهریور ماه است و نه شنیدن فریاد های مدیر مدرسه ی کنار خانه مان از توی آن بلندگوی بوقی که آدم را فقط به یاد روزهای تظاهرات و مرگ بر آمریکا می اندازند. همان بلند گویی که پشت یکی از پنجره های مدرسه و به سمت آن توله سگ های نفهم و تخس بسته اند تا به لطف صدای بلند و گیرایش، توله های مردم را آموزش و پرورش بدهند.

 وقتی هوا تا آن حد سرد و گرم می شود که برای پوشیدن پیراهن آستین کوتاه دچار تردید میشوی، یعنی اینکه پاییز آمده. پاییز وقتی از راه می رسد، توی گوش آدم این حرف را بلغور میکند که اگر بخواهی شبهایش را _مثل شبهای تابستان_ از زیر سقف اتاقت فرار کنی و توی ایوان حیاط _زیر سقف آسمان_ دوشک پهن کنی و تا وقتی که چشمانت سنگین شوند، ستاره ها را از توی سوراخ های پشه بند نگاه کنی و به ریش آنهایی بخندی که فکر میکنند فقط خودشان صاحب پر نور ترین ستاره ی آسمانند...

داشتم می گفتم!. پاییز وقتی که از راه میرسد، توی گوش ات میگوید که اگر شبها را، اول از همه زیر لحاف، بعد هم زیر پشه بند و دست آخر هم زیر آسمان بخواهی که به صبح برسانی، هیچ تضمینی در کار نیست که اگر توی خواب غلت زدی و لحاف از رویت کنار رفت، از جفای سرمای شبهای پاییزی، فردایش را از فشار اسهال مجبور نباشی که صبحانه و ناهار و شام، کته ماست و نوشابه بخوری تا که دل و روده ات دوباره سامان بگیرند.

آنقدر سمج هستم. آنقدر از خوابیدن زیر سقفهای کوتاه آجری بدم می آید، آنقدر دوست دارم از زیر پشه بند انگشت شصتم را به پشه های درمانده _ که نمی توانند امشب را از خون من تغذیه کنند_ نشان بدهم. خلاصه آنقدر سمج و یک دنده هستم که تا وقتی که به کته ماست خوری نیافتاده ام، ایوان حیاط و سقف آسمان و پشه بند را رها نمی کنم. چند شبی میشود که توی اتاقم _و زیر آن سقف کوتاه آجری البته_ میخوابم.

 این چند روز که نبودم، نه که از درد کته ماست خوری باشد(!) ، که از درد بی حوصلگی بود...

این بلاگفا هم عجب بازی ایی سرمان در می آورد. اگر بخواهد ادامه بدهد، شاید ازش بریدم و جایی دیگر نوشتم.

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوم مهر 1388ساعت 13:20  توسط فریـ...ـاد  | 

ای آقااا... چه کار به آلات دست یکدیگر دارید؟ اگر تو سه تارت را... و او تفنگش را... و من ایرانسلم را زمین بگذارم، دیگر کجای این سناریو موجبات نشاط و سرگرمی و تفریح آقایان تماشاچی را فراهم بیاورد؟! بگذار او با تفنگش...من با ایرانسلم...و تو با سه تارت، این وسط بچرخیم و بازی را بچرخانیم. بچرخیم و بچرخانیم، تا آنها پای تلوزیون بنشینند و نگاه کنند و آنقدر تخمه آفتابگردان بشکنند و از این سریال لذت ببرند که کونشان رگ به رگ بشود. نه تو سه تارت را زمین بگذار... و نه از او بخواه که تفنگش را زمین بگذارد. سه تار سهم تو باشد و تفنگ هم سهم او. تو زخمه بزن و او گلوله...

اینجا را بخوانیید...

استاد(!)... برای تو شعری نوشته بودم. راستش اینکه پشیمان شدم... خنده ام میگرفت وقتی که سه تار تو را با تفنگ او هم قافیه کرده بودم. با اجازه ات شعر را سر به نیستش کردم. همین شعری که آقای تفنگدار و نویسنده و اخیرأ شاعر (!) سروده است، همه ی ما را از خجالتت در می آورد

 و اینجا را هم بخوانید.

از خشم و آهن تفنگ ساخته ایی که به سمت دشمن نشانه بگیری دیگر؟! درست فهمیده ام؟...درست نشانه گرفته ایی این روزها؟

+ نوشته شده در  چهارشنبه هجدهم شهریور 1388ساعت 23:39  توسط فریـ...ـاد  | 

 قیافه ام چیزی میشود شبیه شکلک ]ناخوش[ بلاگفا، آن موقع که ناچارم برای فلان طویله نامه ی اداری بنویسم. زور میزنم و هر چه ادب که از شروع تربیت غلطم (!) با قربان صدقه و ناز کشیدن و یا گاهی با سوزن و نیشگون و سیلی تپانده اند توی شخصیتم، می پاشم روی کاغذ. کلمات و عباراتی را روی کاغذ قی می­کنم که در طول هفته _ که چه عرض کنم؟... در طول ماه حتّی_ پیش نمی آید برای یکبار هم استعمالشان کنم. همه شان کلمات قلنبه و درشت که بعضأ موقع خواندن توی گلویت گیر می کنند. نمی دانم این چرت و پرت ها را از کجا یاد گرفته ام و کدام مادر مرده ایی یادم داده که الان به این قشنگی ازشان استفاده می کنم؟

از خودم بیزار می شوم، وقتی که ناچارم بر خلاف میل درونی ام کسی را "جناب آقا" و یا " سرکار خانم" خطاب کنم و هر چه عنوان و لقب دارد را به دنباله ی اسم نکبت بارش ببندم. آن هم فقط برای اینکه ایشان گوشه ی نظری به من بنمایند و کمی از ارث پدر گرامیشان را توی کاسه ام بریزند. این همه تملق؟... لطف عالی مستدام...اقدامات لازم را مبذول فرمایید...متعاقب شرف یابی های قبلی... همانگونه که مستحضرید... لطفأ عنایت بفرمایید... تو را بقرآن ما را هم داخل آدمیزاد حساب بفرمایید.

اینجای کار آنجای تو را می سوزاند که تمام آن چیز هایی  که می خواهی در خلال آن نامه بخوری (!)، قبلأ هم یکی- دو بار بصورت شفاهی جلوی چشمان مسئول مورد نظر خورده باشی. یک نفر نیست به ایشان بگوید که : مرد ناحسابی... آخر برای تو چه فرقی دارد که از تو شفاهی گدایی کنند یا کتبی؟ حتمی باید روی کاغذ برایت لُنگ به دست بگیرند که ما را به ... به هر حال (!) حساب کنی؟ خسته نشدی از این همه احترام و تکریم که روی کاغذ حرامت می کنند؟ برایت عادی نشد آن همه چاپلوسی که توی آن کاغذ ها می بندند به نافت؟

بعضی اوقات به سرم میزند که دل به دریا بزنم و آنچه که در دل دارم برای آن آقا و یا خانم محترم بنویسم. البته اگر حرف دلم خطاب به آنها را در اینجا ننویسم، بهتر است. توی دلم نگهشان می دارم تا شاید روزی وجودش را توی خودم پیدا کردم و آن حرفها را کوبیدم توی سر مخاطبانش. و هم دیگر آنکه نمی خواهم با نوشتن شان توی وبلاگ، اینجا را هم مثل آن نامه های اداری نجس کنم.

علاوه بر آن نظر نمی گذارید و به بی ادبی متهمم نمی کنید!

 

 

زیر همین مطلب آقایی _ که به اسم "دوست خوبم" خطابم کرده بود_  نظر گذاشته و مرا به وبلاگش دعوت کرده. روی لینکش کلیک کردم، با خودم گفتم شاید یکی از همان صفحه های +18 و جوک و اس ام اس و این قبیل شعرها بالا بیاید که چند وقتی میشود حوصله ی سرچ کردنشان در گوگل را دیگر ندارم. وبش که بالا آمد، ریده شد به فرضیه  و ذهنیت منفی ام. آن آقای محترم که مرا "دوست خوب" می پنداشت، وبلاگی داشت که تویش حرف های قشنگی نوشته بود. سیاسی نوشته بود، اتفاقأ طنز سیاسی هم نوشته بود... یاد آن روزهایی افتادم که توی وبلاگ دیگری می نوشتم... سیاسی می نوشتم...اتفاقأ طنز سیاسی هم می نوشتم!. جوهر خودکارم که بی خبر تمام شد، وبلاگ را تعطیلش کردم.

 

من نا امید نیستم. آنها که مرا بیرون از اینجا هم می شناسند، خوب می دانند که چه جور آدمی هستم. هر چه که بگویی هستم، ولی نا امید نیستم.

+ نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم شهریور 1388ساعت 0:2  توسط فریـ...ـاد  | 

حتمی آن تقویم های رومیزی را می شناسید که هر روز را روی یک کاغذ 10 در 10 نوشته اند و روی هم چیده اند. همان ها که جمعه ها و روزهای تعطیلش را قرمز رنگ کرده اند که توی چشم باشد(قرمزی جمعه هایش مرا یاد سرباز خشت می اندازد ! )... همان ها که روی هر میزی توی بانک ها، آموزش دانشگاه، حسابداری بیمارستان و یا هر آخور دیگری پیدا می شود. یکی از همان تقویم ها روی میز اتاق من هم هست. البته نه اینکه گذشت زمان آنقدر برایم مهم باشد که هر روز صبح از خواب بلند شوم و تقویم را یک ورق به جلو بزنم تا از زمانه عقب نیافتم ... نه !

تقویم 86 است که در سال 88 هنوز هم روی میزم جا خوش کرده. نه برای اینکه بدانم امروز چند شنبه است و نزدیکترین صفحه ی قرمزش کی از راه میرسد. یک پدیده ایی است شبیه سطل آشغال گوشه ی اتاقم یا هر ظرف دیگری که تویش چیزی را نگه می دارند(!). محل نگهداری از ایده ها و مطالبی است که به فکرم می رسند. راستش اینکه مجبورم یک جایی بنویسمشان تا فراموششان نکنم.

 آن موقع که مطلبی به ذهنت می رسد، ولی گشادی ات می آید که بنشینی و چهار خط درباره اش تایپ کنی  و گوشه ی کامپیوترت ذخیره اش کنی، یا وقتی که مغزت برای پردازش و توصیف مطلب عاجز است، یا وقتی که برای نوشتن در مورد آن مطلب یا خیلی زود است، یا خیلی دیر... خلاصه اش میکنی توی یک جمله و روی یکی از صفحه های تقویم پیاده اش می کنی. بدون توجه به اینکه آن صفحه قرمز است یا سورمه ای.

با خودت میگویی که زمانی دیگر درباره اش خواهی نوشت. بزرگترین سود و منفعت آن تقویم 86 روی میز وقتی است که باید یک چیزی بنویسی تا خالی شوی. اما مغزت مثل یک تکه تاپاله شده است، از تاپاله هم که نمی شود انتظار فعالیت فکری داشت!. آنجاست که جمله های توی تقویم به دادت می رسند و به آدم خط می دهند. یکی از همان جمله ها را به خورد مغزت می دهی و هر چه که درباره اش به مغزت میرسد، روی کاغذ یا روی کیبورد خالی میکنی... این می شود نویسندگی!

برگه هایش را که ورق میزنی، جملاتی را میبینی که با دست خط کج و معوج خودت نوشته شده اند، اما هر چه که به خودت (مغزت!) فشار می آوری، یادت نمی آید که چرا آن جمله را نوشته ایی، و قصد از نوشتن آن جمله چه بوده؟ هر چه که زور میزنی، راهی برای پیاده کردن آن جمله بر روی کیبورد یا کاغذ پیدا نمی کنی. 4 تا فحش نثار خودت و آن تاپاله ی تعبیه شده در قسمت فوقانی سرت می کنی و به ورق زدن تقویم ادامه میدهی.

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوازدهم شهریور 1388ساعت 10:28  توسط فریـ...ـاد  | 

شاید از روی غرور است، شاید هم بر حساب دیوانگی... امّا چند بار اتفاق افتاده که حس کرده ام عالم و آدم برای چرخیدن به دور من ساخته شده اند. از سنگ و آجر و دیوار گرفته، تا آدم و حیوان. همه و همه را تپانده اند توی چشمانم که از روز تا شب زندگی ام  گاهی از ارتباط بینشان لذت ببرم و گاهی از دست به یکی شدنشان مثل سگ بترسم. بعضی اوقات فکر می کنم که کوچه و شهر و کشور جلوی چشمانم نقش بازی می کنند که فقط و فقط مرا سرگرم کنند، عجب هم قشنگ بازی می کنند. اصلأ اینها به کنار... پیش آمده با خودم فکر کنم که منظومه ی شمسی به دور من می چرخد !

برای خودم دلایلی هم ساخته ام. مثلأ همین دیروز... چرا باید آن دو تاکسی درست وقتی به هم بخورند که من دارم از کنارشان رد می شوم؟ یک حس تخمی در ذهنم القا می شود که این تصادف فقط و فقط برای آن بود که نگاهم را از دختر و پسری که چهار قدم جلوتر مشغول لاس زدن بودند، ببرم و به دعوای دو راننده بدوزم. یا همین چند وقت پیش... چند بار حس کرده ام آن همه داد و بیداد و دعوا و مرافعه و مناظره و تبلیغات، فقط و فقط برای رنگ پاشیدن به 10-15 روز از زندگی یکنواختم بود... با کمی چاشنی امید و دلخوشی به فردایش البته.

حالا این حس و ذهنیت را بگذارید کنار آن واقعیت نا شیرین. همان واقعیت که بر اساس قوانینش، من الان بازیچه ی دست هر کس و نا کسی هستم... هر یابویی می تواند با غلبه بر حسّ چهار پا بودنش، از من سواری بگیرد و حس کند که دنیا فقط  برای سواری دادن به او ساخته شده.

این دو تا را کنار هم بگذارید، تا حال و روز مسخره ی مرا حس کنید!

 

از همان وقتی که اینترنت پا به اتاقم گذاشت تا حالا نتوانسته ام ارتباط بین امتحانات و اینترنت را بفهمم. شاید دلیل نمرات درخشانم همین باشد

+ نوشته شده در  سه شنبه دهم شهریور 1388ساعت 18:35  توسط فریـ...ـاد  | 

همیشه دلم می خواست وبلاگی که به حرف های من نجس می شود، قالبی داشته باشد، شبیه همین قالبی که الان اینجا پهن کرده ام. یک قالب ساده و صاف. سادگی را که می دانم از سلیقه ام برخاسته است.امّا الان که دارم این چند خط را قی میکنم، واقعأ نمی دانم صفت "صاف" در مورد فالب یک وبلاگ چه معنایی می تواند داشته باشد؟ البته از این دست صفت های بی معنا _شاید بی معنا_  خیلی زیاد چسبانده ام به موصوف های اطرافم. در مجموع عادت دارم که موصوف ها را با ادبیات نا متعارف ذهن خودم توصیف کنم.

 من  قالب وبلاگم را " صاف " توصیف می کنم... تا هر کس که  قوه ی تصورش هنگام هضم صفت " صاف " _ آن هم وقتی موصوف، قالب وبلاگ باشد _ گوزپیچ کرد، نظر بگذارد و بخاطر بی سوادیم مرا فحش بدهد. شاید می خواهم قالب اینجا صاف باشد که این چرندیات مکتوب شده راحت تر لیز بخورند، دقیقأ همانطوری که تا چند لحظه ی پیش روی اعصابم می جولیدند.

گاهی اوقات پیش می آید که " سادگی " حماسه می سازد. بعضی اوقات، تصادفأ چشمانت آن چنان مسحور سادگی ها می شود که از هر چه پیچ و خم بیزار می شوی. پیش می آید که ذهنت آن قدر از بی رنگی کیفور می شود که هیچ رنگی را محل نمیدهی. درست مثل بعضی از این فیلم های هلندی که درباره جنگ جهانی است و فقط دوست دارم که با تلوزیون سیاه و سفید نگاهشان کنم ... " رنگ " را لکه ی ننگشان می دانم.

 دلم می خواهد قالب اینجا ساده ی ساده باشد. درست مثل همان لباسی که آن لامصّبِ بی شرف! در " shall we dance " بر تن دارد (آنگاه که تک و تنها توی سالن می رقصد). دلت نمی خواهد غیر از آن لباس که الان بر تن دارد و کل وجودت را مسحور کرده، هیچ لباس دیگری را بر تنش ببینی.

آنچه که الان می خواهم، یک قالب ساده ی سیاه و سفید است. قالبی که تنها نکته ی در خور توجه اش، خط خطی های سیاه روی یک صفحه ی سفید باشد. حتی این قالبی که الان می بینید، میلم را ارضاء نمی کند. باید منتظر بمانم که امیر امتحاناتش را بدهد و برایم آستین بالا بزند (!). چند وقتی می شود که پشت دستم را داغ کرده ام که دیگر خودسرانه و تنها با اتکا به شکم، دست به کاری نزنم که می دانم آخر سر به عمو- عمو می افتم.

 

برای مطلب قبلی، نظر 3 نفر با جمله ی " داشتم رد میشدم که..." شروع شده بود (یا جمله ایی در همین معنا و مفهوم). باز هم جای شکرش باقیست که وبلاگمان بر سر راه عابرین محترم است (!) ... عبورتان مایه ی امتنان است. خرده نگیرید اگر که نظرها را ثبت نمی کنم. می خواهم برای خودم نگهشان دارم. اگر لایق دیدید،نظر بگذارید، حتمی میخوانم. اما دوست ندارم بقیه بخوانند.

+ نوشته شده در  شنبه هفتم شهریور 1388ساعت 18:55  توسط فریـ...ـاد 

 

دقت که بکنید، دفترچه تلفن موبایل تان کامل ترین دفترچه ی خاطرات است. کافی است یک دور از بالا به پایین مرورش کنید. کاری که من هر چند وقت یک بار _ ویا هر چند وقت چند بار _ انجام می دهم. شاید می خواهم اینطوری غریبه ها و آشناهای اطرافم را مرور کنم. چقدر قشنگ کنار هم تمرگیده اند، آن هم به ترتیب الفبا و فقط بسته به اینکه بابایشان چه اسمی را توی شناسنامه شان تپانده.

جهت پائین را که می گیری، دوست و دشمن، توی یک صف جلوی چشمانت رژه می روند... دوست، دوست، دوست، دشمن، دوست، دشمن ، دوست، بی طرف!، دوست، بی اهمیت، دشمن ... چقدر زیادند. فعلا خبری از رفیقان نیست. اول اسم هر کدامشان دو تا نقطه گذاشته ام و اینطوری همه شان را فرستاده ام ته صف، که اولأ هر وقت کارشان داشتم، یک ساعت دنبالشان نگردم. و دومأ اینکه می خواستم حداقل اینجا دور هم باشیم. راستی...چقدر قیمت دور هم بودن پائین است!... به قیمت 2 تا نقطه.

مرور که می کنی، چشم ات به اسم هایی می افتد که حتی قیافه شان را هم فراموش کرده ایی. نمی دانم به کدام بهانه این همه مدت شماره ی کسی را توی گوشی ام ذخیره نگه داشته ام که دیگر حتی قیافه اش یادم نمی آید. من که اهل آشغال جمع کردن نبودم!؟. روزی 2 بار my document و Recycle bin کامپیوترم را پاک می کنم که برادر هایم مثل خودم منحرف نشوند... سالی چند بار هر چه کاغذ ریز و درشت تلنبار شده توی کاذیه را می تپانم توی سطل آشغال... هر چند شب یک بار هم، هر چه درد و عقده که توی دلم جمع شده را موقع درس خواندن (!) با سعید یا هر کس دیگری که دوست دارم کنارش درس بخوانم، بیرون می فرستم.

نمیدانم چطور از موبایلم غافل شده ام این همه مدت؟

دیشب حدود 150 بار دکمه ی  C  موبایلم را فشار دادم و بعد از هر بار، OK را زدم. چقدر اطرافم خلوت شد...مهم تر اینکه چقدر موبایلم سبک تر شد. شاید بتوان جای خالی آن 150 اسم و شماره را با یک wall-paper خوش آب و رنگ  پُر کرد.

 

 

 

 

" داشتم رد میشدم که اینجا را پیدا کردم علی آقا. اینطوری ننویس. بیشتر از این خودت را لو نده. " ...

 لو؟؟!!... مگر تا الان این چرندیات را قایمشان کرده بودم؟. مرتیکه ی الدنگِ کثافتِ بی خانواده ی  بی پدر ِ   "م..." ِ "ب..." ِ ... اصلأ دوست دارم اینطوری بنویسم!...

ببخشید رفیق!... چند وقتی بود کسی را اینطوری ناسزا نداده بودم. مانده بود روی دلم حقیقتأ. شما به بزرگی خودتان عفو بفرمائید.

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهارم شهریور 1388ساعت 14:37  توسط فریـ...ـاد  | 

 

عجب حس جالبیست. که آدم دلش بخواهد فقط برای خودش بنویسد. بنشیند پشت کیبورد و بیخیال از دنیا و آخرت، فقط پشت سر هم دکمه ها را فشار دهد. این وقتها صدای تق تق کیبورد، تنها موسیقی است که می تواند آرامم کند.

ساعت دارد برای خودش می چرخد، بی اعتنا به هر کسی که زندگی اش را به آن سه عقربه آویزان کرده باشد، ساعت می چرخد و کاری به آنجایش ندارد که شاید بنده خدایی زیر این چرخش غریزی، پدرش در می آید !

من هنوز هم دارم صدای تق تق کیبوردم را در می آورم. انگار که کیبورد دارد بجای من به چرخش هر چه ساعت و به هر چه عقربه فحش می دهد. الان آرامم...آرام شدم. بگذار این بی مروت همین طور بچرخد. چه اهمیتی دارد؟ من اینجا در ساعت " حالا" و در زمان "اکنون" آرام نشسته ام و تق تق... تق تق

عجب لذتی دارد که هر چند وقت یک بار، بیخیال از هر چه وابستگی و دلبستگی، بی توجه به هر چه قید و شرط ، فارغ از هر چه قول و قرار گوشه ایی بتمرگی و زل بزنی به جان کندن ساعت روی دیوار . بگذار این لحظه ها را از دنیا عقب بمانی، بگذار هر غلطی دلشان می خواهد بکنند. بشکنند، مرهم بگذارند، آباد کنند، ویران کنند، خون بریزند، خفه کنند، آنفولانزای مرغی و خوکی بگیرند...به درک!

مهم اینست که الان آرامم و اعصابم در کابین هیچ سیاستی نیست...

 

+ نوشته شده در  جمعه سی ام مرداد 1388ساعت 11:46  توسط فریـ...ـاد  | 

 

نشسته ام پشت میزم _که هیچ وقت یادم نمی آید مرتب و تمیز دیده باشم اش _ و باید این چند لغت انگلیسی را بخاطر بسپارم تا چند روز دیگر روی برگه ی امتحانم به خودم فحش ندهم که چرا فلان لغت را بلد نیستم. درست هنگامی که به لغت vacant  می رسم، به خودم تکانی میدهم تا بروم و صدای تلوزیون را خفه کنم. صدای نامفهوم و بم اش ناجور روی اعصابم خش می اندازد.

در اتاق را باز میکنم، صدا واضح تر می شود. می شناسمش. دوباره میکروفون و دوربینی گیرش افتاده. دارد کابینه اش را به مردم معرفی میکند. تا الان فکر می کردم که کابینه را باید به مجلس معرفی کرد تا آنها بشناسند و به شان رأی بدهند. آنجای گفت و گوی تلویزیونی  وارد گوش هایم می شود که دارند در مورد آن 3 زنی صحبت می کنند که قرار است وارد کابینه رییس جمهور شوند.

مجری از دلایل انتخاب این سه زن می پرسد و جواب میشنود که : چون که زن ها نمی توانند راننده کامیون شوند، پس باید وزیر شوند! ( این چنین شنیدم. و فکر نکنم که اشتباه شنیده باشم )

      -         بــــــابـــــــا !... صداشه کم کن... به قرآن پس فردا امتحان دارم

صدا کمتر میشود، ولی ذهنم آرام نمی گیرد. هنوز صدای بم و نامفهوم تلویزیون بر ذهنم خش می اندازد.

ناخودآگاه به یاد یکی از دوستان می افتم. یک جایی خواست که از "زن" حمایت کند:

" به نظر من، زن باید زن باشه. باید آرام و مهربان باشه. نباید روحیه اش مثل مردها خشن و مردانه باشه. خب اگه قرار بود یک زن مثل مرد رفتار کنه، خدا خودش 2 روز وقت بیشتری صرف آفرینشش می کرد و زن رو مثله مردها می ساخت... "

البته بعد از نطقش، به او پیشنهاد شد که دیگر از هیچ مخلوقی حمایت نکند، گناه دارند مخلوقات بیچاره!

 

کجا بودم؟

آها... vacant !

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و نهم مرداد 1388ساعت 22:37  توسط فریـ...ـاد  | 

 

 دو تا چشم را پرینت گرفته ام و چسبانده ام روی کمد لباسهایم...

24 ساعته و بدون حتی یک پلک زدن، 4 گوشه ی اتاق را _ و خودم را که شاملش میشوم_ می پلکند. گاهی اوقات حس میکنم اتاقم "جعبه سیاه" دارد، آن هم درست پشت آن دو تا چشم. نمی دانم چشمان کدام بنده خدائی است؟ ولی می دانم که بجز زل زدن توی چشم من، کار دیگری بلد نیستند. هیپنوتیزم نمی کنند، خمار نیستند، به هوس ات نمی اندازند که 6-5 سانت پایین ترشان را بچشی، قشنگ هم نیستند حتی!...ابروهای ناقص و مستقیم و دو تا پلک نیمه افتاده، و دو تا تخم خاکستری که از میان آن پرینت سیاه و سفید رنگشان معلوم نیست...البته که عاشقت نمی کنند، ولی بی شرف ها بد جوری به این چهار دیواری حکومت می کنند.

سر بزنگاه نگاهت که می کنند، از خجالت آب میشوی ،طوری که نگاهت را ازشان میبرم و به گل های قالی خیره میشوم. در این چهار دیواری هم احساس راحتی نمی کنم. فضای اتاق را ناجور سنگین کرده اند. بی مروت ها شاشیده اند به حریم خصوصی ام. انگار که  تا ملکوت اعلی سیمشان را کشیده اند و مستقیم به دفترچه ی اعمالم وصلشان کرده اند.

راستش اینکه نمی توانم ازشان دل بکنم. وگرنه خیلی راحت چسب های 3-2 سانتی چهار گوشه اش را با ناخون می تراشم و کاغد A4محتوی آن دو تا ناظر 24 ساعته را لول میکنم و می اندازم توی سطل آشغال، درست کنار بقیه ی کاغذهای مچاله شده ایی که تا همین دیشب جزء آت و آشغال ها محسوب نمی شدند. بعد هم بجایشان پوستر "katy perry" را می چسباندم، که نه ابروانش مستقیم و ناقص است و نه پلکش افتاده، هر چقدر هم که خودت را جر بدهی، در زاویه ی دید چشمانش قرار نمی گیری!...

علاوه بر همه ی اینها، تمام رنگی هم هست... 6-5 سانت پایین ترش را هم چاپ کرده اند البته

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم مرداد 1388ساعت 20:39  توسط فریـ...ـاد  | 

 

دیروز روز جهانی من بود. تبریک گرفتم! خوشحال هم شدم.

دو ساعت که روی صندلی های دسته دار تک نفره می نشینم، از بس که باید خودم را بچرخانم تا بتوانم 2 خط جزوه بنویسم،کمرم درد میگیرد.اکثر اوقات دخترک هایی که روی صندلی کنارم  لم میدهند تا جزوه بردارند!، گمان می کنند که عطر ادکلن و لعاب براق روی لب هاشان مرا به سمتشان چرخانده. کاش روی پیشانی ام با فونت درشت نوشته بود : " این بیچاره چپ دست است "

اصلأ این دنیا را برای راست دستها ساخته اند. از صندلیه جزوه برداری سر کلاس گرفته، تا فرمان و دنده ی اتومبیل ها. انگار که چپ دستها از بقیه سوایند. انگار که دست چپ متفاوت بر میدارد. متفاوت تکان می خورد.متفاوت می شکند.متفاوت می شکاند!...

این خارجکی ها هم عجب دلخوشند. شاید هم روزی هم با نام روز جهانی "دنده چپ ها" وجود داشته باشد؟ آن روز را هم به من تبریک بگو

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم مرداد 1388ساعت 12:45  توسط فریـ...ـاد  | 

 

وقتی از سر و صدای گوشی همراهت خبری نیست، کسی به اشتباه هم شماره ات را نمیگیرد، خطی به روی خط دیگر نمی افتد و حتی مخابرات امروز حوصله ندارد که برایت پیامک بفرستد و تو را برای خرید تویوتا کمری _ آن هم "فقط !" با 20 میلیون تومان_ تشویق کند

وقتی هیچ کتاب خوانده نشده ایی روی میز _ یا کف اتاق_ نمی بینی، و آنهایی هم که قبلأ خوانده ایی در این لحظات زورشان نمی رسد که تو را به خودشان مشغول کنند

وقتی که روی  مانیتور یک لایه ی ضخیم از غبار نشسته ، رختخوابت مثل یکی از آن دستمال کاغذی های استفاده شده ی توی جیبت، مچاله شده و گوشه ی تخت جمع شده. بر روی میزی که تو را یاد روزهای امتحان پایان ترم می اندازد،کلی خرت و پرت تلنبار شده . سطل زباله ی گوشه ی میز تا خرخره پر شده و مازاد بر ظرفیتش را به اطراف قی کرده و تو گشادی ات می آید که دستی به سر و روی اتاقت بکشی و از این اوضاع نکبت بار نجاتش بدهی

و امروز از آن روزهایی است که هر چند جمعه نیست،امّا تا آنجا که بتوانی تصورش را بکنی، بی حوصله ایی... انگار ذهنت را یک هفته است که غذا نداده ایی. نه در فکر سرگرم کردن خودت هستی، و نه حتی انتظارش را داری کسی از در وارد شود و تو را از این کرختی و خماری بیرون بکشد.

گوشه ی میز "کافه پیانو" را میبینی. چند هفته پیش ورقش زده بودم. امانت گرفته بودم تا بخوانم و ببینم چه می خواهد بگوید؟ اتفاقأ بعد از خواندنش من هم دوست داشتم که برای ناشرش پس بفرستم، نه برای اینکه مثل بقیه اعتراضم را به نویسنده اش _ که به فلان شخص سیاسی ابراز علاقه کرده بود_ اعلام کنم. من فقط میخواستم بدانم که کدام یک را شخصیت اول کتابش قرار داده؟سمت چپی... یا آن یکی!

کافه پیانو _ هر چه که بود_ دوباره وسوسه ی وبلاگ نویسی را به جانم انداخت. نمیدانم چرا. ولی حس میکنم که امروز از سر ظهر تا وقت شام، هزار ساعت وقت دارم که در اینجا چهار خط حرف نسنجیده تایپ کنم.

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و دوم مرداد 1388ساعت 13:29  توسط فریـ...ـاد  |